از بچه یاد بگیر

از بچه یاد بگیر
سره ظهری

آفتاب دیگه داشت کلافه ام می کرد

تمام تنم رنگی بود

یک جا صورتی یک  جا آبی

دستام رو با تینر شستم

اما چیزی نبود که تینر دستام رو باهاش پاک کنم!

 

اومدم لباس بپوشم ، اذان شروع شد

لباس که می پویشیدم ، داشتم از خستگی می افتادم

هوا خیلی گرم بود!

کی حال داشت نماز بخونه!؟

مسیر مدرسه تا خونه ، طولانی تر از همیشه و من دو دل برای نماز خواندن!

آفتاب همین جور داشت بر و بر من و مسعود رو تماشا می کرد!

می خواستم بی خیال نماز بشم!

اما مسعود می خواست من رو قانع کنه!

ولی رفته بودم تو دنده ی لج!

که گفت : چیزی نمی گم فقط جلو رو نگاه کن!

 

سرم که پایین بود را بلند کردم ، ببینم چی می گه !

 

داشت رد میشد!

با اون چادر مشکیش!

پنج  وجب بیشتر قد نداشت!

خیلی سن داشت ، میتونست بره مهده کودک!

 

خیلی تعجب کردم!

چادر مشکی تو اون هوا!

من با یه لا پیرهن داشتم می پختم!

 

 

همیشه همینه!

هر وقت می خواد نکته ی رو آموزش بده ، باید اول قشنگ ما رو بزنه بعد!

زد تو سرم و گفت یاد بگیر!

گفتم چی کار کنم چادر سرم کنم ؟؟؟

یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و

گفت : برو نمازتو بخون

احسان ریوا

/ 4 نظر / 10 بازدید
سلمی

عالی بود[لبخند][گل][گل][گل] موید باشید

م

به جای بچه چطور از بزرگتراش یاد بگیری!!![عینک]

خودم

سلام... از این که به وبلاگم اومدی ممنون[لبخند] چون گفته بودی حتما نظر بذار گفتم ناراحتت نکنم .وبلاگ شما هم قشنگه.از این مطلبش هم خوشم اومد. من هم عید رو به شما تبریک می گم[هورا]